سلام سیدنی
|
||
حدود یک ماه پس از ورود به سیدنی عضو شبکه فیس بوک شدم .اوایل زیاد خوشم نمی اومد و فقط هرزگاهی یک سری میزدم تا اینکه یواش یواش تعداد دوستانم در شبکه زیاد شد. دوستان و فامبل قدیمی در سراسر دنیا همدیگر را پیدا کردیم و من به این شبکه علاقمند شدم. با وجود اخبار و اتفاقات خوب و بد علاقمندیم شدید تر شد و هر روز به زمانی که در فیس بوک میگذراندم اضافه شد تا کار به جایی رسید که تقریبا 80 درصد تایمی که در خونه و بیدار بودم فیس بوک بالا بود حتی موقعی که پشت کامپیوتر نبودم و کار داشتم آن لاین بودم و از جلوی کامپیوتر که رد میشدم یه سر میزدم. خلاصه همین جوری پیش رفت تاااااا دیروز که یکی از دوستام شک شدیدی بهم وارد کرد
که واقعا ازش ممنونم.بهم گفت به نظر میرسه که تو تمام وقت در فیس بوک آن هستی.دیدم واقعا راست میگه و خیلی از خودم عصبانی شدم که چرا اینجوری شد .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منی که همیشه دلم می خواست به 24 ساعت 2-3 ساعت اضافه بشه که به همه کارهام برسم حالا اینجوری شدم شاید یک دلیلش بیکاریم باشه ولی به هرحال اصلا خوب نیست.
امان و صد امان از این موج سینوسی. بعد ازاینکه یه مدت از مهاجرت میگذره میاد سراغ آدم و بد جوری خفت میکنه .می دونم که من تنها نیستم و به جرات ٧٠ درصد رو شامل میشه ۴روز خوبی ۴روز بد . تو این ۴ روز بد، یه موقع هایی کل قضیه رو میبری زیر سوال هیچ ربطی به انگیزه قوی داشتن و این حرفها هم نداره چون یه جوری آهسته و پیوسته میاد که متوجه ورودش نمیشی . من که دیگه از دستش خسته شدم و طی یک مراسم مفصل انرژی درمانی از ذهنم پرتش کردم بیرون الانم دارم دوره نقاهتم رو طی میکنم و نمی خوام بذارم دوباره بیاد سراغم.
تو خونه نشسته بودم و تندتند ریاضی تمرین می کردم آخه فردا آخرین امتحان کلاس سومم بودو بعدش ۴ ماه تعطیلی به ساعت نگاه میکردم پس چرا مامان و بابا از سرکارنیومدن؟ یواش یواش داشتم نگران میشدم که بابا تنها اومد گفت که داداش کوچولوت دنیا اومد از خوشحالی جیغ کشیدم آخه بعد ٩ سال از تنهایی دراومدم سریع حاضر شدم و رفتیم بیمارستان یه پسر تپل خوشگل سرخ و سفید
حالا ٢٣ سال از اون روز میگذره عین برق و باد گذشت و بهادر ما بزرگتر و خوشگل تر و عاقل تر شد .هرسال با یه کیک شکلاتی بی بی دور هم جمع میشدیم یعنی عین ٢٢ سال گذشته رو کیک بی بی خوردیم ( تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم
)ولی امسال من نیستم
. همین که می تونم با وب کم ببیمش خدا رو شکر.تولدت مبارک عزیزم امیدوارم ١٢٣ سال سلامت و خوشبخت زنده باشی.

دلم برای دوستای خوب قدیمیم تنگ شده . دوستایی که در کنار هم بهترین لحظه های زندگی رو گذروندیم و هرکس رو بخاطر وجود خودش می خواستیم و به خاطر منا فع با هم نبودیم. چرا دیگه اون مدلی دوست پیدا کردن اینقدر سخت شده؟ اگه به درد کسی خوردی میشه دوستت و حسابی باید در خدمت باشی وکولی بدی وبه ازای هر چند کولی یه ذره مورد لطف قرار می گیری .یاد خوراکی تقسیم کردن بچه ها می افتم : ١٠ تا تو، یکی من . البته من اسم این رابطه رو دوستی نمیذارم شاید یه جور بازی برنده برنده باشه.
حسش نیست بنویسم ..همه چی خوب و مرتبه به جز اوضاع کار که اونم به امید خدا به زودی درست میشه.( بالاخره تنم خورده به تنه این ازی های تنبل دیگه!!!
)تا بعد ....
سال نو همه مبارک . پارسال همین موقع در کنار ١٨ نفر از خانواده و فامیل بودیم. امسال جشن نوروز را در کنار هفت سینی که با کمک دوستان جدیدمان تکمیل کردیم دو نفره ،برپا کردیم.من همیشه لحظه تجویل سال دلم میگرفت و بغض میکردم ولی امسال دلم اصلا نگرفت و در کمال آرامش برای همه دعا کردم. خدا جون مرسی از این همه لطفت.
البته واضح و مبرهن است که سینی در زندگی انسانها نقش بسیار مهمی دارد مخصوصا اگر انسانها، انسانهای مهاجرتازه وارد باشند. پاری وقتها در نقش سفره ،بعضی وقتها در نقش میزو یه موقع هایی به جای کمد لوازم آرایش و.. به کار میره. حالا تو غربت هی بگرد دنبال سینی. مگه پیدا میشه؟ هر چی فروشگاه درست درمون نزدیک و دور رفتیم نبود که نبود.آخرش از یه اهل غربت پرسیدم : آقا جان اگه مهمون بیاد خونتون بخواین براش چای بیارین تو چی میارین؟ گفت چایی گرونه ما چایی نمی یاریم
گفتم منظورم هر نوشیدنی یا خوردنیه.!! گفت آهان، میزاریم وسط میگیم help your self.گفتم IQ،همون وسط رو مگه با سینی نمی یارین؟؟؟؟گفت نه قبل از این که مهمون بیاد همه رو دونه دونه میاریم می چینیم رو میز.منم که دیگه نمی دونستم بخندم یا گریه کنم،به فارسی گفتم خودتو به مرکز تیزهوشان معرفی کن یه وقت حروم نشی!!بعدش یه بنده خدایی گفت برو مغازه چینی ها هرچی بخوای پیدا می کنی. ما هم رفتیم و یه سینی ملامین گل باقالی خریدیم . حیف اون همه سینی سیلور و غیر سیلور که تو ایران داشتم یه با معرفت هم پیدا نشد بگه با خودت بیار ،وزنی هم که نداشت. خلاصه که آی خونه دارو بچه دار سینیتو برداروبیاربعدا نگین نگفتی!!!
سلام
بالاخره بعد ٢ هفته پروژه اجاره خونه به ثمررسید و به امید خدا از فردا در آپارتمان جدید مستقر خواهیم شد. دو هفته ابتدایی را در منزل علی و منیژه عزیز بودیم که حسابی بهشون زحمت دادیم و شرمندشون هستیم.این یکی دو روز اخیر رو هم در حال خرید جهیزیه هستیم و کلی خوش میگذره...